بختکها



با هيكلي بي قواره و سنگين، طوري روي سينه ام نشسته بود كه هيچ حركتي برايم مقدور نبود. احساس ميكردم كه آخرين نفسم را ميكشم. هنوز هم با يادآوري آن صحنه زانوانم ميلرزد.

مثل يك خوك لاغر جيغ كشيدم. هيچكس صدايم را نشنيد.

مثل يك گرگ گرسنه زوزه ميكشيدم. هيچكس كوچكترين توجه اي بمن نكرد.

مثل يك مادر شوهر عصباني فرياد زدم. اما جوابي نشنيدم.

انگار همه گوشها كر شده بودند.

در نهايت از فرط ترس چنان عربده اي كشيدم كه از شدت آن از خواب پريدم و صداي مادر بزرگم را در اطاق خواب شنيدم.


به مادر بزرگ گفتم: عجب هيولائي بود. نزديك بود خفه ام كند.

او جواب داد: نترس پسرم! او بختك است، هرشب بسراغ يكي از ماها ميايد، او سمبل بدي ها ميباشد. بختكها در خانه هائي يافت ميشوند كه در آن خانه يك ويا چند درخت دو شاخه روئيده و رشد كرده باشد. ميبيني كه در باغچه ما هم چنين درختي هست.


شب بعد جراًت ايتكه به تنهلئي در اطاقم بخوابم را نداشتم. از مادر بزرگ خواستم كه پهلويم بخوابد. با احساس امنيت، بسرعت بخواب رفتم. خودم را بطور لذت بخشي سوار بر پشت يك فرشته يافتم. او در بالاي ابر ها، طبيعت و كوهستانها پرواز ميكرد ومن شاد و شنگول بودم. چنان آرامشي بمن دست داده بود و آنقدر خودم را سبكبال احساس ميكردم كه تصميم گرفتم تا خودم پرواز كنم. دستها و پاهايم را باز كردم واز پشت فرشته به پائين پريدم. با دستها و بازوانم سعي كردم كه به حركتم جهت بدهم. اما موفق نشدم و درد شديدي در شقيقه ام احساس كردم. بيدار شدم ومتوجّه شدم كه با سر از تخت به كف اطاق افتاده ام.

صداي مادر بزرگم را شنيدم كه گفت: الله اكبر! پسر از دست تو خسته شدم. تو چنان با دستت به پهلويم كوبيدي كه نفسم را بند آوردي.

از مادر بزرگ پرسيدم: فرشته ديگر چه موجودي است؟ چرا او ميتواند پرواز كند اما من نميتوانم؟

او جواب داد و گفت: فرشته يك موجود نا مرئي است كه سمبل مهرباني، صفا و صميميت ميباشد.

آن شب مادر بزرگ در كنار من نشست و تا نزديكي هاي صبح داستان هائي راجع به بختك ها، فرشته ها، غول ها و ديگر موجودات نامرئي برايم گفت.


روز بعد مادر بزرگ من را با خودش به مسجد برد. در آنجا آخوندي روي منبر نشسته بود وروضه ميخواند. او مثل روزهاي قبل از ظلم و ستمي كه به مردم روا شده است داد سخن داد. او چنان لحن سوزناكي داشت كه انسان ها را به زجه وا ميداشت. فضاي مسجد درد آور و پر از اضطراب شده بود. زمانيكه همگان نا اميد بنظر ميرسيدند، ملا با لحني ملايمتر شروع به خواندن يك نوحه نمود. اشعاري سوزناك در رابطه با امام زمان ميخواند.


ملا گفت: او يگانه منادي بشريت است. اگر آقا ظهور كند، پايه ظلم وستم از اين جهان بر كنده خواهد شد. امام فقط با دعوت شما ظهور خواهد كرد. نيازي به ارسال دعوتنامه هم نميباشد. دعا ومناجات شما برايش مهمتر است.

ملا اين جمله را گفت و بلافاصله با فرياد هاي دلخراشي شروع به خواندن اشعاري در مدح امام زمان نمود. شنونده ها با حركت دستهايشان اشعار او را تكرار ميكردند. آنها چنان به هيجان آمده بودند كه با چنگ وناخن موهاي خود را ميكندند. مشت ها را گره كرده و به سينه ها، سر و صورتشان ميكوفتند. خيلي ها از فرط هيجان بروي زمين افتادندو ديگران آب به سر و صورت آن ها ميزدند تا به حال بيايند.

از مادر بزرگ پرسيدم: امام زمان ديگر چه موجودي است؟

او جواب داد: امام يك جوان مقدّس نا مرئي است يك هزارو چهارصد سال پيش مخفي شده است. اين اتفاق وقتي افتاد كه دشمنانش در صدد دستگيري و قتل او بودند. ما بر اين اعتقاديم كه او در اين قرن ظهور و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد.


مادر بزرگ من تنها كسي نبود كه در اين دنيا به موجودات نامرئي معتقد بود. در اين جهان هستند انسان هائي كه عادت دارند تا بختك ها، فرشته ها، امامان و ديگر مقدسات در زندگي خودشان وارد كنند.


من ساليان دراز روش مادر بزرگم و بقيه معتقدين به موجودات نامرئي را دنبال كردم. به اين نتيجه رسيدم كه اين كار راه حل خردمندانه براي جامعه بشري نميباشد. حالا من خردگرا شده ام ودر عالم واقعيت ميبينم كه: بختك هائي مثل بن لادن ها، صدام حسين ها، خميني ها، طالبان ها، جرج دبليو بوش ها و رجوئ ها وديگر امام و امام زاده ها روي سينه مردم نشسته اند تا صداي آن ها را در گلو خفه كنند.

اين قرباني ها از وحشت عربده ميكشند اما هيچ سازمان مدعي دفاع از حقوق بشر صدايشان را نميشنود
  

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢