آلبوم عکس



اول می خوام سلام عرض کنم خدمت کسانی که منو مورد لطف خودشون قرار دادن واز وبلاگ من ديدن کردند...

می خواستم خدمتتون عرض کنم دنبال این هستم که بعد ازاین با کمک شما يه آلبوم عکس راه بنداز م ,تا عکسهايی که بدرد شما می خوره يا دنبالشون بوديد رو در آلبوم قرار بدم .

برای ديدن آلبوم خواهش می کنم برروی لينک MY PHOTOS کليک کنيد(در قسمت لينکها)وعکسهای مورد علاقه خودتون رو انتخاب و download کنين .

در پايان خواهش می کنم عکسهای خودتون رو به e-mail من بفرستيد تا در آلبوم قرار داده شود.

باز هم از همه شما ممنونم ...
  

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢

مرگ




زآندم که بر نشست به مسند امام مرگ آ يد ز چار گوشه ی ايران پيام مـــــرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی به چار سوی درمان د هند مرگ پرستان به نام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی به د ست دين گشته است حاليا همه ايران کنام مـــرگ

آيد پيام مرگ، که يعنــــــی ززند گی گيرند مردگان قرون انتقام مـــــــــــــرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که تنگ شد بر زندگی مجال نفس ز ازدحام مـــرگ

آيد پيام مرگ، که يعنــــی زبس قتال شد پست تر ز خاک گذ رگه مقام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی به جان صبح جان ها ستوه شد ز شب مرگ فام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنـــی که دين جهل نارد پيام داد مگـــــــــر با کلام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که دين مکر حا شا که محتشم شود از احتشام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنـــــــی سپاه کين اردوی عشق را بفرستد به کام مـــرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی شراب خون نوشند قوم باده نخواران به جام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که اهل جهل جويد بهشت خويش به دارالسلام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنـــــــی براه دين تنها نه عزرئيل بود از عظام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی نه عزرئيل کاينک امام در کف دارد زمام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی به خلق خويش هر دم دهد خليفه ی ما بار عام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی به هوش باش کز نردبام جهل برآئی به بام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که زخم کين می يابد التيام، نه ليک ا لتيام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی نه انقلاب کانی که بود بود همانا قيام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی مگو، مگو جز با کلام مرگ سخن با امام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی، به خون قسم که نيست هيچ دين که نبا شد مرام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی عبث مده اين نقد ک وجود به هيچ مدام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که مرد راه جز بهر زندگی نکند التزام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که گاه نيز شمشير زندگی است نهان در نيام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی غمين مباش که صبح زندگانی زايد ز شام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی نگر که چون کم آ يد از تداوم هستی دوام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که رستمی از عشق در ره ا ست پس از زال سام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی خواص عشق بازند نرد کينه به جان با عوام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی زدوده باد از لوح جان خلق اين نقش حرام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که زند گی هرگز به کام مرگ نگشته است را م مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که دام چين هم، خود، به دام مرگ بنوشد ز جام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که زود باد تا خود امام مرگ هم افتد به دام مرگ

آيد پيام مرگ، که يعنی که، با امام افتد به دام مرگ ســـــــــــرا پا نظام مرگ

وينک پيا م آخر: يا علم يا که دين اين سو تما م زند گی، آ نسو تمام مرگ
  

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

نامه ی يک پسر ده ساله به خدا...




خوندن اين متن رو به همه ايرانی ها سفارش می کنم .کوچيک همه شما پلين


الله جان، ملای محلمون، در مسجد از کار سخت پیامبر عزیزمون در راه متقاعد کردن کافرا برای قبول کردن اسلام برامون حرف زد. او گفت که پیامبر برای انتقال پیامش خیلی سختیها کشید.او گفت حتی ابوطالب که عموش بود تا زمانی که مرد حاضر نشد مسلممون بشه.اون ملا گفت که در طول 13 سال فقط در حدود 70 نفر مسلمون شدند که اونا هم یا قوم و خویش اون بودند یا اینکه از گدا گشنه ها بودند.هر چند که من سنی ندارم اما تصورم در مورد همه اون چیزهایی که شنیدم به این صورته که برات می نویسم :

در اولین بار جبرئیل به پیامبر با صدای بلند گفت بخوان .پیامبر بیچاره ما هم گفت خوندن بلد نیستم. چرا تو یک دستگاه پخش سی دی همراه با یک تلویزیون قابل حمل و نقل به جبرئیل ندادی که همه داستانهای انجیل رو به صورت فیلم بهش نشون بده.

دیدن آدم و حوا در حالیکه لخت و عریون توی بهشت گشت می زندند ، دیدن صحنه ای که یک زن مصری شهوتی از یوسف می خواد با اون همبستر بشه، دیدن صحنه ای که ابراهیم می خواد سر بچشو ببره و دیدن صحنه ای که سلیمان داره با مورچه حرف می زنه . دیدن صحنه خشک شدن دریا بر ای موسی . همه اینا دیدنش خیلی باحاله. هر چند که توصیف حوریهای بهشتی خیلی تحریک کننده هست اما گاهی یک عکس کار هزار تا کلمه رو میکنه. من فکر می کنم اگه فیلم زنده از حوریان لخت بهشتی با سینه های برجستشون در حالیکه مردان سبیل کلفت مسلمون با اونا در حال جفت گیری بودند نشون داده می شد همه رو دیونه میکرد.

من میگم توصیف جهنم که توی قرآن اومده خیلی ترسناکه .اما اگه یک فیلم از جهنم پخش میکردی در حالیکه جنها و آدما دارند می سوزند و با آب جوشی که رو سرشون میریزه پوست از تنشون جدا میشه و جهنمیها دارند چرک می خورند همه شلوار خودشون رو خراب می کردند .

چرا برای جهادگرا تفتگ نفرستادی تا عده بیشتری از اونا در جنگ با کافرا زنده بمونند. اگه جهاد گرا ، اون مردای خوب ، تفنگ داشتند یک نفر از اونا میتونست هزار تا کافر شمشیر به دست رو بکشه

من شنیدم یک روز تموم طول کشید تا اون 900 تا یهودی بنی قریظه گردنشون زده بشه. پیامبر بیچاره هم مجبور بود 12 ساعت تموم توی اون آفتاب جنگ عربستان ناظر گردن زدن اونا باشه . با یک مسلسل در عرض چند دقیقه خیلی تمیز همه این 900 نفر رو میکشت . بقیه روز هم وقت زیاد میاورد که بره با ریحانه که تازه گردن بابا و داداشش رو زده بود ، عشق بازی کنه

من شنیدم که بعضی وقتا که پیامبرمون به کاروان قریشیها برای دستبرد حمله میکرد ، شکست می خورد . و حمله کننده ها دست از پا دراز تر بر می گشتند. این برای اعتبار اون و ماموریتش خیلی بد بود. چرا تو چند تا کالسگه سریع السیر براش نفرستادی تا شترای قریشیها رو رم بده و آبروشو حفظ کنه

اگه شب معراج دوربين فيلم برداری به دست پیامبرمون داده بودی وقتی از هفت آسمون میگذشت و با مریم باکره ازدواج می کرد و در جمع پیامبرا نماز می خوند. اون فیلم می تونست دهن همه رو ببنده

اگه یه تفنگ کوچیک به دستش میدادی. از اون تفنگا که میشه راحت قایمش کرد بهتر می تونست اونایی رو که با هاش مخالفند سر به نیست کنه. آخه من شنیدم کشتن اسما چون بچه شیر خواره داشته خیلی غوغا به پا کرده من شنیدم افک یه پیر مرد 90 ساله بوده. کعب هم یک شاعر خوشگلی بوده که پیامبر به دوستاش یاد میده که گولش بزنند و بهش بگن که با اون دوستند بعد راحت سرشو ببرند. در گول زدن مردم خیلی زبل بوده اینطور نیست؟

الله جون ، توی قرآن گفتی که در همه جنگهای مسلمونا هزارون فرشته به کمک اونا می فرستی . اما با وجود این همه فرشته که به کمکشون می فرستی تو جنگ احد شکست خوردند. چه خوب بود به جای اون فرشته ها یک بمب میدادی به جبرئیل تا در عرض چند ثانیه کافرها رو سر به نیست کنه.تا دیگه جرات برگشتن به خودشون ندن

اگه یه موبایل به محمد داده بودی لازم نبود جبرئیل این همه بره و بیاد تا پیغامشو بده . در وقت صرفه جویی میشد. هر وقت به مشورت تو احتیاج داشت فوری از اون موبایل استفاده می کرد.مثلا موقعیکه عایشه با اون مرد خوشگل عرب رو هم ریخته بود (تو اون سفر محمد یک کنیز خوشگل تازه به اسم جویره گرفته بود اصلا" حواسش نبود که عایشه غیبش زده)

تو همچین موقعی لازم نبود یک ماه تموم صبر کنه تا تو بهش دستور بدی هر کسی به مسلمونی تهمت بزنه باید 4 تا شاهد بیاره.اگه یه موبایل داشت از تو می خواست که جریان رو برای اون روشن کنی. اما چون به اون موبایل ندادی حالا خیلی از مسلمونا با زنهای مسلمون زنا می کنند و بعد هم راحت در میرن چون هیچ وقت این کارشون رو جلوی 4 نفر نمی کنند

اگه تلفن داشت وقتی مردم از اون می پرسیدن خورشید شبا کجا میره، حرف الکی تحویل مردم نمی داد و نمی گفت به زیر عرش خدا میره و عبادت می کنه. حداقل با تو مشورت میکرد تا حالا کافرها و بی دینها اونو مسخره نکنند.

خیلی جالب می شد اگه یک لپ تاپ برای او می فرستادی(I don’t mean another teenager sitting on his lap. He had plenty of those laptops.) منظورم یک کامپیوتر لپ تاپ هست. اون با اون لپ تاپ جواب تموم سوالهاشو می گرفت دیگه لازم نبود به تو هم زحمت بده. جواب تموم اون حرفای مسخره مثل این حرفا : ستاره ها تیرهایی هستند که به شیطون زده میشه یا اینکه آسمون هفت طبقه هست . ، زمین صافه و کوه ها گیره هایی هستند که زمینو حفظ کردند.من که میدونم این حرفا رو از کجا یاد گرفته بود و به تو نسبت می داد.اما اگه یک کامپیوتر داشت به همه این سوالها درست جواب میداد

اگه تصمیم داشتی قرآن رو به صورت یک نوشته کامل بفرستی . چرا محصول نهایی رو به صورت یه کتاب کامل نفرستادی. که اون احمقا نخوان از رو سنگ و چوب و پوست شتر و استخون حیونا اون آیه ها رو جمع کنند و باز نویسی کنند. نتیجش هم یه کار اکبیریه که نه سر و ته داره نه تسلسل منطقی خیلی جاهاش هم تکراریه .عنوان هم نداره. همین باعث شده که کافرا مسلمونا رو دست بندازن

به نظر من یکی از این کمپ های موتور دار که همه جور تجهیزاتی مثل کولر داره برای پیغمبری که برات از همه عزیزتره در خواست خیلی زیادی نبود. من فکر میکنم توی این جنگای تهاجمی که محمد میکرد. خیلی شرم آوره که محمد توی این چادرای نازک ، کار کنیزایی رو که توی جنگ گرفته بود، میساخت و این عربای شهوتی هم دور تا دور چادرش بودند.من فکر میکنم صدای اون عمل حالشون رو دگرگون میکرد و از پشت اون چادرای نازک سعی می کردند یه سوراخی، چیزی پیدا کنند ببینن اوضاع از چه قراره. من شنیدم که در جنگ خیبر پس از اینکه پیامبر یه کشت و کشتار جانانه از یهودیا کرده بود. پیامبر عزیزمون که حالا یه 60 سالی داشت با حفیصه دختر سکسی 17 ساله یهود داشت عشق بازی میکرد . دم صبح که از چادرش اومد بیرون یه صحابی رو دید که به چادرش آویزون بود. گفت داشتم نگهبانی میدادم که قوم و خویشای حفیصه نیان تو رو بکشند.(من مطمئنم که اون موقع شلوار صحابی پایین بوده. داشته از پشت چادر یه روزنه ای پیدا میکرده تا به عملیات سکسی محمد نگاه کنه)یه همچین کمپی که گفتم ، تو مدینه هم به دردش می خورد . چون اگه همچین کمپی در اختیارش بود لازم نبود توی اتاق حفصه با ماریه همبستر بشه و این همه غوغا و سر و صدا به پا بشه

من میگم اگه وسایل جلوگیری در اختیار سربازای محمد میذاشتی اون از خجالت اینکه در جواب جنگجوا گفته بود جلو گیری از حاملگی کنیزا به وسیله عقب کشی کار بدیه در میمومد ، من فکر میکنم وقتی اونا دیدن با گوش دادن به توصیه محمد همه کنیزا حامله شدن خیلی زورشون گرفت.(البته اونا میتونستند یه پولی هم بابت بچه ها تو بازار برده فروشا کسب کنند.)
  

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

آدم و حوا



اول خلقت بود. حوا توی بهشت یه گوشه تنها نشسته بود. آدم رفته بود خرما بچینه. حوا داشت با خودش فکر می کرد که چقدر مزه خرما دلشو زده. دیگه میلی به خوردن انار و امبه و موز و .... نداشت. چون همه براش تکراری شده بود.راستش رو بخوای حوصله آدم رو هم دیگه نداشت. چون حرفاشون برای هم تکراری شده بود.آخه میدونید اون بهشتی که آدم و حوا توش زندگی می کردند. از بهشتی که محمد به مسلمونا قول داده خسته کننده تر بود. چون توی بهشت محمد کلی مسلمون زن و مرد هست با کلی حوری و غلمان. اما بهشتی که اول خلقت آدم و حوا توش بودند. فقط خودشون دوتا اونجا بودند. حوا از این بهشته کلافه شده بود.

چون نه بچه ای داشت که نصف روز سرشو با اون گرم کنه و گاهی کهنه های اونو بشوره. نه همسایه ای که بره پیشش بشینه غیبت مادرشوهرشو بکنه. نه اختراعی شده بود که خبرشو توی روزنامه بخونه. نه یک هم بهشتی دیگه داشت که از سرگذشتش بپرسه. نه رادیو بود.

خلاصه حوا کلافه شده بود. صبح تا شب باید توی این بهشت اینور و اونور سرک می کشید. غذا هم آماده بود لازم نبود نصف از وقتشو توی آشپزخونه بگذرونه. باید یه جوری به این زندگی یکنواخت خاتمه میداد. آدم عین خیالش نبود. یک لحظه با خودش گفت حاصل این همه تلف کردن وقت چیه. تازه قرار نبود توی بهشت مرگی وجود داشته باشه که بالاخره یک روز از این زندگی خسته کننده راحت بشه. حداقل اگه با آدم هم دعواش میشد روز بعد از دعوا احساس میکرد یه تنوعی توی زندگیش پیش اومده. بدبختی اینجا بود که موضوعی هم نداشتند که با هم دعواشون بشه. چون توی بهشت به جز خودشون کسی نبود که بخوان با اون چشم هم چشمی کنند. یا مثلا آدم نمی تونست به حوا بگه چرا موقعیکه داشتی خرید میکردی روسریت کنار رفته بود و موهاتو مرد سبزی فروشه دید.

حوا داشت با خودش فکر می کرد همینکه آدم اومد بهش میگم بریم پیش خدا بگیم یه تجدید نظر بکنه .آخه خدا وقتی حوصله اش از تنهایی به سر اومده بود نشست و گل بازی کرد و ما رو ساخت. ما باید چکار کنیم. تازه اون از خودش اختیار داشت. ما که نداریم هر کاری خدا گفت بکن باید بکنبم . و هر کاری گفت نکن نباید بکنیم. اون گفته از این درخت سیب نخور اما من نمی دونم چرا نباید بخورم. اگه سیب بده چرا اینجاست. اگه خوبه چرا نباید استفاده بشه. اگه برای آزمایش منه مگه خودش از نتیجه آزمایش خودش خبر نداره. ناسلامتی اون خداست و از همه چیز خبر داره. در ثانی این تنها چیزی هست که مزشو نچشیدم حد اقل خوردن این میوه که تا حالا نخوردم یه کمی به زندگیم تنوع میده.توی همین فکرها بود که شیطون از راه رسید.تا شیطون دهنشو باز کرد که بگه با زندگی توی بهشت چطوری.

حوا از خستگی ملال آور بهشت برای شیطون حرف زد. شیطون هم که وقت رو مناسب دید گفت اگه از این میوه بخوری دانا میشی. خدا هم هیچ دلیلی نداشته که به تو گفته از این میوه نخوری . فقط حسودیش میشده تو هم مثل خودش بشی. حوا به شیطون گفت آره با تو موافقم. وگرنه چه دلیلی داره که درختی وجود داشته باشه اما خدا که میگن همه چیزش از روی حکمت هست بی دلیل اونو خلق کرده باشه. چرا من باید مثل یک بره معصوم فقط هر چی خدا گفت گوش کنم پس کی خودم باشم. کی از اراده ام استفاده کنم.

از اونجا که حوا یک پیش زمینه از یکنواختی بهشت داشت حرفای شیطون زود کار خودشو کرد. میدونی از اینجا معلوم شد که یکنواختی بهشت بیشتر روی حوا اثر گذاشته بود تا آدم.تازه شیطون از حوا خداحافظی کرده بود که آدم با یک مشت خرما از دور پیداش شد. همینکه آدم به نزدیکیهای حوا رسید حوا به استقبالش رفت و با یک عشوه گری گفت : عزیزم بهتر نیست خوردن خرما رو کنار بزاریم. بیا بریم از این درخت سیب بچشیم ببینیم چه مزه ای داره . من دیگه از خوردن این همه میوه تکراری خسته شدم.آدم گفت : چی داری میگی . وای تو میخوای خلاف دستور خدا عمل کنی. زود باش بگو استغفرالله. اما حوا گفت مگه من عروسک کوکی هستم که فقط هر چی خدا گفت انجام بدم. پس فایده این مغزی که توی سر من هست چیه. این مغز منه که به من میگه من هستم .اما اگه ازش استفاده نکنم یعنی همش خداست و من هیچی نیستم. اما آدم زیر بار برو نبود.

از حوا اصرار و از آدم انکار. چون غم توی بهشت معنی نداشت. تا حالا حوا گریه نکرده بود . اصلا بلد نبود گریه کنه تا اینجوری دل آدم رو نرم کنه. ناچار بهش گفت: اگه نیای از سیب بخوری امشب من میرم یه جایی می خوابم که دستت بهم نرسه. آدم تا حالا فکر اینجاشو نکرده بود. توی بهشت زن دیگه ای نبود که بهش بگه به جهنم. میرم با یکی دیگه. مجبور شد به خاطر این حرف هم که شده حرف خدا رو زمین بزاره و دو دستی بچسبه به حرف حوا خانم.

آدم رفت بالای درخت سیب و دو تا سیب کند یکیشو خودش خورد یکیشو هم داد به حوا. همینکه سیب از گلوشون پایین رفت. دیدند که ای وای لخت هستند. اما من نفهمیدم چرا از لخت بودن ناراحت شدند و خودشون رو با برگ پوشوندند.آخه اونجا که به جز خودشون دو تا کس دیگه ای نبود. بگذریم از همین لحظه که بنای نافرمانی رو میزارن شعورشون بالا میره. همینکه داشتند دنبال یه برگ می گشتند که خودشون رو بپوشونن یه دفه صدای خدا بلند میشه. آخ آخ چقدر خدا حسودیش شده بود که آدم و حوا به راز دانایی دست پیدا کرده بودند .خدا با غضب از اونها خواست که از بهشت خارج بشن. خلاصه هر چی آدم به خدا التماس کرد که ببخشتش توی گوش خدا نرفت. اما حوا قند تو دلش آب شده بود. میگفت ای کاش خدا دلش به رحم نیاد تا ببینیم خارج از این جا چه شکلیه.

هنوز آدم در حال التماس بود که اصلا نفهمیدند رو بال کدوم فرشته به زمین رسیدند.از اینجا بود که نق نق های آدم شروع شد. هی میگفت زن هر چی میکشم از دست تو می کشم. حوا بهش گفت حالا هر چقدر نق بزنی چیزی عوض نمیشه . پاشو برو یه چیزی پیدا کن بخوریم. دیگه اینجا مثل بهشت نبود که همه چیز دم دستشون باشه . باید تلاش می کردند. خلاصه روزای اول خیلی به سختی گذشت.

اما همینکه چند روز گذشت. آدم به حوا گفت. راستی چه کیفی داره که انسان از زحمت خودش استفاده کنه. واقعا توی بهشت خسته شده بودم . از بیکاری و پر خوری حوصلم سر رفته بود. چون اینجا خستگی تلاش روزانه را استراحت را برام دلچسب می کنه.اینجا میتونم مثل خدا آفرینش کنم . اما توی بهشت فقط باید می خوردم. روی زمین که هستم مثل خدا هستم توی بهشت هیچی نبودم. حوا به آدم گفت فکرش را بکن اگه توی بهشت مونده بودیم ، همیشه تو آدم بودی و من حوا. هیچ تغییری در انتظارمان نبود. هیچ حرکتی برای بهبودی نبود. مثل اینکه زمان ایستاده. آدم دیروز با آدم هزار سال بعد هیچ تفاوتی نداشت.اما در اینجا می توانیم رازهای هستی را بگشاییم.امروز ما می تواند با دیروز ما متفاوت باشد. در اینجا می توانیم بگوییم که هستیم. آدم پیشانی حوا را بوسید و از او سپاسگزاری کرد که او را از آن زندگی خسته کننده بهشتی نجات داده.
  

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

بختکها



با هيكلي بي قواره و سنگين، طوري روي سينه ام نشسته بود كه هيچ حركتي برايم مقدور نبود. احساس ميكردم كه آخرين نفسم را ميكشم. هنوز هم با يادآوري آن صحنه زانوانم ميلرزد.

مثل يك خوك لاغر جيغ كشيدم. هيچكس صدايم را نشنيد.

مثل يك گرگ گرسنه زوزه ميكشيدم. هيچكس كوچكترين توجه اي بمن نكرد.

مثل يك مادر شوهر عصباني فرياد زدم. اما جوابي نشنيدم.

انگار همه گوشها كر شده بودند.

در نهايت از فرط ترس چنان عربده اي كشيدم كه از شدت آن از خواب پريدم و صداي مادر بزرگم را در اطاق خواب شنيدم.


به مادر بزرگ گفتم: عجب هيولائي بود. نزديك بود خفه ام كند.

او جواب داد: نترس پسرم! او بختك است، هرشب بسراغ يكي از ماها ميايد، او سمبل بدي ها ميباشد. بختكها در خانه هائي يافت ميشوند كه در آن خانه يك ويا چند درخت دو شاخه روئيده و رشد كرده باشد. ميبيني كه در باغچه ما هم چنين درختي هست.


شب بعد جراًت ايتكه به تنهلئي در اطاقم بخوابم را نداشتم. از مادر بزرگ خواستم كه پهلويم بخوابد. با احساس امنيت، بسرعت بخواب رفتم. خودم را بطور لذت بخشي سوار بر پشت يك فرشته يافتم. او در بالاي ابر ها، طبيعت و كوهستانها پرواز ميكرد ومن شاد و شنگول بودم. چنان آرامشي بمن دست داده بود و آنقدر خودم را سبكبال احساس ميكردم كه تصميم گرفتم تا خودم پرواز كنم. دستها و پاهايم را باز كردم واز پشت فرشته به پائين پريدم. با دستها و بازوانم سعي كردم كه به حركتم جهت بدهم. اما موفق نشدم و درد شديدي در شقيقه ام احساس كردم. بيدار شدم ومتوجّه شدم كه با سر از تخت به كف اطاق افتاده ام.

صداي مادر بزرگم را شنيدم كه گفت: الله اكبر! پسر از دست تو خسته شدم. تو چنان با دستت به پهلويم كوبيدي كه نفسم را بند آوردي.

از مادر بزرگ پرسيدم: فرشته ديگر چه موجودي است؟ چرا او ميتواند پرواز كند اما من نميتوانم؟

او جواب داد و گفت: فرشته يك موجود نا مرئي است كه سمبل مهرباني، صفا و صميميت ميباشد.

آن شب مادر بزرگ در كنار من نشست و تا نزديكي هاي صبح داستان هائي راجع به بختك ها، فرشته ها، غول ها و ديگر موجودات نامرئي برايم گفت.


روز بعد مادر بزرگ من را با خودش به مسجد برد. در آنجا آخوندي روي منبر نشسته بود وروضه ميخواند. او مثل روزهاي قبل از ظلم و ستمي كه به مردم روا شده است داد سخن داد. او چنان لحن سوزناكي داشت كه انسان ها را به زجه وا ميداشت. فضاي مسجد درد آور و پر از اضطراب شده بود. زمانيكه همگان نا اميد بنظر ميرسيدند، ملا با لحني ملايمتر شروع به خواندن يك نوحه نمود. اشعاري سوزناك در رابطه با امام زمان ميخواند.


ملا گفت: او يگانه منادي بشريت است. اگر آقا ظهور كند، پايه ظلم وستم از اين جهان بر كنده خواهد شد. امام فقط با دعوت شما ظهور خواهد كرد. نيازي به ارسال دعوتنامه هم نميباشد. دعا ومناجات شما برايش مهمتر است.

ملا اين جمله را گفت و بلافاصله با فرياد هاي دلخراشي شروع به خواندن اشعاري در مدح امام زمان نمود. شنونده ها با حركت دستهايشان اشعار او را تكرار ميكردند. آنها چنان به هيجان آمده بودند كه با چنگ وناخن موهاي خود را ميكندند. مشت ها را گره كرده و به سينه ها، سر و صورتشان ميكوفتند. خيلي ها از فرط هيجان بروي زمين افتادندو ديگران آب به سر و صورت آن ها ميزدند تا به حال بيايند.

از مادر بزرگ پرسيدم: امام زمان ديگر چه موجودي است؟

او جواب داد: امام يك جوان مقدّس نا مرئي است يك هزارو چهارصد سال پيش مخفي شده است. اين اتفاق وقتي افتاد كه دشمنانش در صدد دستگيري و قتل او بودند. ما بر اين اعتقاديم كه او در اين قرن ظهور و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد.


مادر بزرگ من تنها كسي نبود كه در اين دنيا به موجودات نامرئي معتقد بود. در اين جهان هستند انسان هائي كه عادت دارند تا بختك ها، فرشته ها، امامان و ديگر مقدسات در زندگي خودشان وارد كنند.


من ساليان دراز روش مادر بزرگم و بقيه معتقدين به موجودات نامرئي را دنبال كردم. به اين نتيجه رسيدم كه اين كار راه حل خردمندانه براي جامعه بشري نميباشد. حالا من خردگرا شده ام ودر عالم واقعيت ميبينم كه: بختك هائي مثل بن لادن ها، صدام حسين ها، خميني ها، طالبان ها، جرج دبليو بوش ها و رجوئ ها وديگر امام و امام زاده ها روي سينه مردم نشسته اند تا صداي آن ها را در گلو خفه كنند.

اين قرباني ها از وحشت عربده ميكشند اما هيچ سازمان مدعي دفاع از حقوق بشر صدايشان را نميشنود
  

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

عشق مجازی...

چندروزپيش که داشتم همين جوری از زوره بيکاری توخيابون راه می رفتم ديدم يه دختره همين جوری منونگاه ميکنه . منم به جای اينکه بی خيالشم برم رفتم ببينم اين چی کارداره ...آقا ما رفتيم ديديم همين جوری داره نگاه می کنه اصلا کم نمی ياره .(دروغ نگم خودمم بهش گير داده بودم )۲-۳دقيقه گذشت ايشون همين جوری مارو نگاه ميکنه.گفتم برم بپرسم شايد واقعا منو می شناسه (اولين بارم بودمی ديدمش )اولش جوابمو نمی داد فقط بی خودی می خنديد.می گفت شيطون منو ول ميکنی هيچيم نميگی .آقا مارو می گی حسابی کف کرده بودم .نمی دونستم چی بگم می ترسيرم يه چيزی بگم ناراحت بشه .خلاصه با هزاربدبختی فهميدم کی بود......واقعافکر می کنين اون کی بود؟؟؟

شايد بعضی ازشما فهميده باشين اون کی بود.من انيو از دوستش شنيدم (دوستش بعدا اومد)به قول خودش بهترين دوستش که حسابی باهاش حال کرده بود(حالا چه حالی خودتون حدس بزنين )ولش کرده بود رفته بود.اين بنده خدا هم فکر می کرد پسره هنوز می خوادتش ...معلوم پسره رو خيلی دوست داشته .هر چی هم می گفتيم باور نمی کرد.می گفت شما می خواين از من بگيرينش.....شايد بعد از ۱۰دقيقه صدای گريه هاش بلند شده بود...


آره هنوز هم از اين اتفاقات تو جامعه ما زياده ...واقعا شما جای اون پسره بودين با دوستتون همين کارو می کردين؟؟!!....   

نویسنده : پلين اسدي ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢